دومین شماره دو هفته نامه شعر و ادب
درود بر همرهان همیشگی وبگاه
دومین شماره " دو هفته نامه شعر و ادب " را تقدیم شما خوبان روزگار می کنیم . امید که مورد پسند طبع شما واقع گردد ./
یکم اردیبهشت ماه روز بزرگداشت سعدی است . به رسم هر شماره ، معرفی شاعر نامی این شماره را به " خالق بوستان و گلستان" اختصاص می دهیم .
*****
سال نو تا کوچه اردیبهشت
می رسد بر عطر شب بوها سوار
می زند چرخی و می چرخد کمی
چرخ دنیا بر مراد روزگار
موجی از شادی به دل ها می وزد
با نسیم و رقص گندم زارها
چون شرابی کهنه مستت می کند
بوی نارنج از پس دیوارها
ابر عاشق از سر دلتنگی اش -
اشک ها از دیده جاری می کند
باد می پیچد به دشت آسمان
صورتش را بوسه کاری می کند
ساکنان کوچه اردی بهشت -
کوچه دل هایتان ، پویاترین
بوی نان و عشق عطر خانه تان
رقص گندم زارتان ، زیباترین
روشنک ( حوا ) شولی
****
هذیان غار
ردِ کدام آهو را بگیرم
تا سر بسایم
به تارهای تنیده بر دهانه ی فریادِ
پس افتاده ی قرن درد.
خمیازه ی اسکلت آجین به دندان گرفته
قندیل های خاموش را.
می خواستم
و از سرایشِ هذیان های چکیده
به دامن شب را،
از کوه بپرسم.
زبانِ سنگین خواب
در دهانِ سنگ حرف نمی زند.
علی حسین جعفری
***
یک صندلی،یک میز،یک صفحه ی خالی
صد آه و دیگر،هیچ،یک عمر پوشالی
یک آسمان خواهش،یک حس سیمانی
این سهو ناجوری است،عمداً که می نالی
یک سایه بی رنگی،یک راه پیچاپیچ
حجمی نفس گیر است،دنیای بدحالی
امضای باران نیست،در پای بی ابری
بر گریه می خندی،خوش حال خوش حالی!
یا زنگی زنگی، یا رومی رومی
با جیبکی خالی،پز آن چنان عالی
یک اعتنای دور،شعری بخوان پرواز
دنیا معطل شد،آیا تو هم لالی؟
بیهوده می بینی،من شرط می بندم
یک صندلی،یک میز،یک عمر پوشالی
ع.پرواز(سید عدنان مزارعی)
****
پیچیده در گلوی باد
آه پلید دود
نفس های شهر به شماره افتاد
و غرور قرن
در رگ هر بوستان
به خمیازه ای شکست
شانه ی زمین گوژتر می گردد
هر بار که
بر لبان دشت
عطش گر گرفته را
مزه می کند؛
سپهر سبزگون
از تبسم های خشکیده
بر لبان تاول زده ی باغ
نگران است.
ابرها چون گناهکارانی سر افکنده
پراگنده می شوند
بدون هیچ کرشمه ای.
کو عشوه ی آذرخش؟
کجاست تبیره ی تندر؟
آه !
آیینه ی اقیانوس کدر شد
از بس غبار بر آن رقصید
و خورشید از نوازش گیسوانش
در آن ناتوان است.
صبر را در کاسه ی انتظار
گرداندند
ماه به تماشا نشسته بود
چشمش تراخم گرفت
و کور شد.
وای، کو آن زلال رود
آه ازغبار و دود !
حسین جعفری
****
***
نمی دانم
خانه عشق مرا کی بافته؟
سرنوشتم گم شده در دست کیست؟
روز بوده ، شایدم ،افتاده بر بند لباس
در حیاط خانه ای ،کی یافته ؟
من که معتاد شبی بیداریم
این کلاف خستگی کی ساخته ؟کی تافته ؟
با دلم گفتم که تاریخی شدی
نعش چندین قرن بردوش و نمی دانی که چیست؟
باغبانی پیر ،در باغی که پاییزش زده
شاخه هایش بی برگ
برگهایش بر باد
لزره بر تن ،باغ عریان ،خانه داده گی ها گشته ویران
دلبری ها دزدکی
کوچه ها در انتظاری تلخ و پیر
خانه عشقی چنین
خانه اش آباد، کی این ساخته ؟
نصرالله شبانکاره
***
-قرار...
-زمان سکته گاه انتظاری سرد
بر دریچه دیدگان ملتهب اشک
و ثانیه ملعبه ی عقربه های بی پایان این ساعت رنگی
دلخوش به میعادگاه قرار است تا بزداید زنگار دیرینه اش را!
قرار... رأس سا... ساده بودم چقدر!
اکنون:
زمان به جیب های خالیم،دست درازی می کند؛
و تنها؛ من بودم و قراری بی قرار-خشکیده بر لب
و تهی دستهای کوچکی که از دست درازی زمان کوتاه!
و هرگز نچید سیب سرخ دیدار را!!!
سیده لیلا موسوی
**
کاش دوباره برگردی
و صبح را
در سور رستاخیز بدمانی
خورشید که باشی
مردگان یخ زده
سبز می شوند
از قبرستان های زنده ی خاموش
کبری زال
**
آسمان پر از شب پره های تاریکی است
تو
همان آیه های روشنایی هستی
کبری زال
**
چراغ مرده ی مرگ
خسته در پرچین سوخته
ایستاده پریشان
گشوده کاسه ی سر از تباهی سرود پنجره
در شبی پر اندوه
گودرز رحیمی
**
آتش ایمان
بود فرزندی دلاویز و عزیز
با پدر چشمه آب تمیز
در میان جوشش آب روان
آن پسر در جست و خیز بی امان
آب شیرین و خنک از زیر سنگ
در طرب چون کولی هفتاد رنگ
گرچه غرق آب نوش چشمه بود
کودک این قصه اما تشنه بود
از عطش ناگه به آواز خراب
گفت بابا تشنه ام کو آب ، آب ؟
چون شنید آن گفتگوهای پسر
بهت و حیرت غالب آمد بر پدر
گفت ای جان من زیبای من
کودک شیرین چون حلوای من
از چه رو گویی تو "بابا آب آب "
حالیا بنشسته ای توی سر آب ؟
غرق در آبی و کو آب ات هواست ؟
برد آبت ! غصه آبت چراست ؟
تا سر اندر پای تو آب است خود
در خیال خام آبی ای نخود !!
چشمه جوشان و تو عطشان خفته ای
چشم بسته شعر و دیوان گفته ای !!
هست سر چشمه عیان در پیش تو
وای بر آن چشم غفلت کیش تو
می نمی بینی تو این آب گوار ؟!!
خواب برده تو را اکنون ؛ هوار !!
خلق آدم را چو آن کودک بدان
شرح حالش هم از این مجمل بخوان
ای بسا آدم که خلق احسن است
در معانی همچو طفلی الکن است
ای بسا آدم که در آب حیات
در میانراه حیات است و ممات
ای بسا لبهای تشنه بی نصیب
از زلال آب چشمه در نشیب
ای بسا جسمی که در طغیان رود
گوش و جان اش کر و لال آن سرود
ای بسا چشمی که در خواب و خیال
می ببیند " عین " را همچون محال
ای بسا نفس هواخواهی که هست
منکر رای " حکیم " حق پرست
دیده بگشا بر زمین و بر سما
تا معلق می نمانی در هوا
دیده بگشا در میان جان خویش
تا برافروزی تش ایمان خویش
سیروس عباسی
( حکیم دشتستانی )








