ادامه دومین شماره دو هفته نامه شعر و ادب
تنباکوها را که اخته می کنند
تا زانو در فکر تو می روم
که پدر صدا بزند پدرسوخته تر از تو تا کی
و شروع کنم به سرفه
دود شوی و از پره های بینی بزنی بیرون
و مادر خواهش کند بگذارم کنار
کنارها را دانه دانه نگاه می کنم
و می چینم یواشکی از بوسه هات
چینه دانم بزاق تولید می کند
مادام که در فکر تو می پرم
تو تا زانو در منی
دست می برم لای لانه های تنه ی نخل
جوجه های زیبایی ات را یواشکی –
تنباکو که اخته شود پروارتر می شود
می پرم لخت در تلخاب
در هم شنا می کنیم که باورم نبود روزی
چطور شنا یاد بگیرم که گرفته ام چنان
خیس تو چه عواقبی داشت چیدن خارک های بی وقت
سرفه می کنم از شدت دودی که جادو شده ام
و او روی سینه ام نشسته چار زانو
و نخل ها دست دراز می کنند که بگیرندش
نخل لق را باید کشید انداخت دور
و ایمان آورد به تریاک
به خشخاش چشم تو
که سرفه می کنم از میشی نگاه ت
زیر آب راهی است تا چشمه ی خمار تو
تنباکو مراقبت زیاد می خواد که اشتباه نشود
با کاهو
لابلای زیبایی ات یک وحشی ام که اهلی تو
یکبار زندگی کم است برای غرق تو نفس نفس زدن
دراز به دراز در تو قد می کشم
که پدر داد بزند پدر سوخته تر از تو تا کی
و شیرجه می زنم در تلخاب که خشکش زده سر جا
چاه بزنم تا کجا جاری شود صدای زنگوله ی علف
که هنوز یادم نیست از کجا شنا بلد شدم چنان
و سرفه می کنم لای دودهایی که جادو شده ام
و او فشار می آورد به گلوم
و مادر خواهش می کند بگذارم کنار
دارم خفه می شوم زیر آب
و او فشار می آورد همچنان
نگاه پدر سرخ تر از غروبی که مادر سرور می خواند بلند
اخته شدن / لق شدن /تخم جن شدن / بسم الله بگو .
حسین باقری
******
برویم تا مرز آفتاب
تا جایی که
آفتاب آفتاب است
و
آب ، آب
آن جایی که
رود به دریا حسودی نمیکند
و
صخره به کوه
جایی که
شوخی شوخیست
نه کنایه
تا جایی که
دوستان را دوست می دارند
و
دشمنان را دشمن
تا آن جایی که
زندگی یک شوخی
نسبتا جدیست .
یاسمن مزارعی
***
ای مست ترین ساقی بی می بغلم کن
تا مست شوم از بغلت هی بغلم کن
از داغ ترین لحظه ی مرداد گرفته –
تا سردترین ثانیه ی دی بغلم کن
آغوش تو پرجوش ترین چشمه شعر است
تا لطف غزل را ، ببرم پی بغلم کن
یک شب چو نی از لعبت لب ها بنوازم
و آن دم که دمیدی به دم نی بغلم کن
هر لحظه به هر جا و مکانی که بگویی
بی آنکه بگویم تو کجا ،کی ، بغلم کن
ناخواسته افتاده به این جاده ی عشقیم
تا زودتر این جاده شود طی بغلم کن
حالا که شدی عاشق این شاعر شیدا
هی شعر بخوان بوسه بزن هی بغلم کن
روشنک ( حوا ) شولی
***
دست نوشته های کمی دارم
همین که تو راضی باشی
دوباره مینویسم
بقیه
نظاره گر
پرتوی عمیقی از درد تنهایی اند
همه آوازها پوچ
همه فاصله ها سرد
در تلالو
تکرار نشدنی زمان
آن چنان
دور از احساس
میجنگند
گویی
بارها
زندگی کرده اند
و من تماشاگر
بازی سکوتم
تو آمدی
و من
سکوتی رویایی تر
و کوچکتر
تنها به بهانه
تکرار نشدنی زمان
و قلبی به خواب رفته
در امیدی مبهم
دچارم....
الهه اسماعیل پور
**
«" عشق" واژه آغاز»
در جهانی
به بعد فاصله ها
به حجم نبودنها
عصر ازدحام خیابانها
پرسشهای بی جواب
زیر چرخهای شتاب
در ابهام حادثه ها
و فردا
که پشت باغ رؤیاهاست.
کجاست نشانی ات
آشنای غریب!؟
شبهای تهی از تراوش مهتاب
بی شراب شعر
روزهای بی ترنم ترانه
مزرعه های
خشکِ خیال
پشت پنجره های نیمه باز
سبدهای بی سیب، بی انار
کدام دریچه به باران نرم شبانه
شوید غبار؟
کجاست فصل عشق!
باغ های دور دور؟
دیروزهای حریری گیلاس و سیب کال؟
آسمان، برهوت بی پرنده
زمین،کویر بی دریا
آدمی گم گشته ی
گرگ و میش زمان...
زمستان سختی ست
زیستن بی هرم عشق!
باز کن پنجره را باز باز
به عطر گل سرخ!
به باران مطبوع اعجاز!
عین عطر عود و عسل
شین شور و شرر
قلف تا قاف اوج هنر
قله ی فتح خیال
بهشت است بودن
به باغت یادگار از ازل!
فریبا محمدیان








