دومین صفحه ی " دو هفته نامه ی شعر و ادبیات"
به آستانه پنجره اي چشم مي دوزم
ماه،پاره ابري نقره گون وتو
گاه پنجره كوچكي همه دنيا را در بر مي گيرد
گاه تخته سنگي كوچك وپهن تمام دنياي سمندري تنهاست
گاه توده خاكي غليظ مأواي جسدي تاهزار سال
واين حرفهاست كه هميشه موجب رنجش من است
نفرين به من اگر به خاموشي شب ترديدي داشته باشم
تمام خاطرات من
چند صبح باراني ويك روز ابري
وبوته هايي كه شب كشيك مي دهندتا دو بلدرچين بي وحشت بخوابند
ونور فانوسي كه روي آب مي دويد
بر روي محور طولاني دريا
واگر سه بار چشم بر هم بزني فانوس بر خواهد گشت
من از آستانه پنجره ام طعم شوق وشهوت را همراهي با آتش يافتم
وهمدم صبح آدينه پاره اي خاكستر سرد بيش نبود
كفش هايم از شوخ طبعي شبنم وعلف رنگين شده اند
ومن در تاريكترين شب سال
خسته وفرسوده ار دور زدن هاي بي هدف
سوار بر اسبي چوبي
زنگوله ها را تكان مي دهم
تا شايد بوته ها يا گودالها
يا درختي كه شب قبل طوفان در هم شكستنش را پرصدا جشن گرفته بود
با روپوش چند اينچي سفيد
سركش ترين مركب مرا
شتابان به بي راهه
پشت سرزمين گيلاس هاي وحشي بشورانند
امّا من هنوز بر آستانه پنجره ايستاده ام.
امین .علی پور
عضو انجمن ادبی شهر سعدآباد
*****
دریا
مد
جزیره
و شالوهای سفید
همه
دور سرم می چرخند
تا دلتنگی هایم را
بالا بیاورم
و به دامن ساحل بریزم
دریغ
که نمی دانند
ساحل ،
تویی ...
و هیچ شالویی
حق ندارد
بی پروا
در حریم ما
قدم بزند !
ساره نجفی
********
گلهای قالی خانه مان
هرروز برایم حرف داشتند
حرفهایشان از ریشه شروع شد
تاانجا که
آوند نقش قالیمان را سیراب کرد
برگهایش اسیاب پرکار همسایه بودند
که نرم و زیبا
ارامش کفش دوزک را
به چشمهایم میداد
و دوباره حرف میزنند
از برگ ها تا ریشه
الهه اسماعیل پور
*********
در شبی
که اندیشه ام
کنجکاوی می کند ترس را
تو بی مهابا کهنه میشوی
شبیه دشنام های عریانی ام
دیر میشود
تلخی یک نبض پریشان
بر زبانم
در حضور یک خسوف بیهوده ای
که از من سر می زند
من تهی میشوم از یورش تو
و تو کلافه تر میشوی
برای من انگار بی درنگ
گودرز رحیمی
***********
مزری خاک پر از ثروت خرما و رطب ، ای مزری
دشت پیروز ز بیداد زمان در دل شب ، ای مزری
پنجه انداخته در پنجه ی بی رحم زمان ای وطنم
خم نگردی به تلاطم و نترسی ز عتب ، ای مزری
آنکه در حاشیه و متن بدی برده تو را اهل تو نیست
که تویی منزل مردان دل و اهل ادب ،ای مزری
مثلی هست که یک دست صدایی ندهد تنهایی
اینچنین بی سببی با نسبت از چه سبب، ای مزری
دشتی از گندم و نخلی و پر از نفت و غنیمت کوهی
بشکن قفل دهان داد بزن حق بطلب ،ای مزری
زادگاه شهدا، مجتهد و مردمی از جنس تلاش
و من اینگونه تو را نام نهم شهر ادب ،ای مزری
چون زمرد بدرخشی تو به انگشتری دشتستان
گفتم اینرا که بدانند و بماند به کتب ،ای مزری
صفدر حیدری
*********
نو گلم پویای خوب ومهربان
زنده وپاینده باشی در جهان
همچو اسمت در تلاشی روز وشب
غیر این حسنت تو باشی با ادب
شادو خوش حالیم که باشی شوخ و شنگ
می کنی تو زندگی اندر فرنگ
کر چه دور از ما کنی تو زندگی
لیک می کن تو خدا را بندگی
ما خبر یافتیم که کردی ازدواج
راهنمای هم بباشید چون سراج
مهربان یارت بود اهل مجار
شادو خرم باشدش همچون بهار
بگی خانم همسرت حسب الخبر
می کند فارسی بیان هم چون درر
رشته تحصیلی اش فارسی بده
شیرازو با اصفهان هر دو دیده
حافظ و سعدی و نیما،مولوی
می شناسد جمله را با دهلوی
وقت صحبت با تلفن راه دور
صحبت فارسی کند هم چون بلور
انتخابت بوده عالی ای پدر
مایه فخرم تو هستی گل پسر
مهربان فرزند پویای عزیز
در قدوم همسرت صد گل بریز
هر دو باشبد چون دو تا دوست قدیم
تا که ما از غصه وغم و ارهیم
آرزوی ماست با هم پیر شوید
تا به صد سال زندگی را طی کنید
استوارو پایدار باشید مدام
مهربان باشید با هم در کلام
می کنیم ما این دعا هنگام فجر
باد ماه وصلتان همواره بدر
خالق یزدان بباشد یارتان
ما همین زودی کنیم دیدارتان
اکبر بابااحمدی
*******
خدا را قاب کردم
و در باغچه ی قلبم چال کردم
حاصلخیز بود خاکش به عشق
ایمان جوانه زد
بارور شد اشتیاق
سرسبز شد شور زندگی
عشق شکوفه داد
همرنگ شده باغچه ی دلم
همسان به رنگ سبز خدا
فریاد میزنم کنون
آزاد هستم و رها
از قید هر مشکلی
اینک به یاری خدا
بهزاد حیدری








