سومین صفحه از پنجمین شماره دو هفته نامه شعر و ادب

لیوان ، لبریز شد از تشنگی لبهای من
وقتی
حواس تو جای دیگری بود
***
با تو آمدم
تا مرز دشنام های شبانه ،
تا سرود روشن صبح
در انتظار پنجره های پر تپش
***
لب های خشک بیانت را
به ازادی تر کن
اسمان را به پرواز در بیاور
با رقص ناگفته هایت.
کبری زال
***
نباشی در سرم غوغای شعری پا نمی گیرد
غزل در طبع بی انگیزه بی پروا نمی گیرد
تو حکم ترجمان داری و من یک لهجه ی گنگم
نباشی این صدای زیر و بم معنا نمی گیرد
دلم یاد تو می افتد و من آن مادری هستم
که دست کودک بی دست و پایش را نمی گیرد
خطوط پیکرت را خط به خط حفظم ولی افسوس
کسی از جمله های این چنین املا نمی گیرد
مرا چون پاره ی ابری بغل کن آسمان من
که در پهنای آغوشت تن من جا نمی گیرد
به من عشق جنون آلوده ات شوق خطر داده
که قایق در شب طوفان ره دریا نمی گیرد
تو باشی در بهشت بودنت ای " ادم خوبم "
کسی این خنده های سیب " حوا "را نمی گیرد.
روشنک -(حوا)_شولی








