پنجمین صفحه از پنجمین شماره دو هفته نامه شعر و ادب
براي دلي مينويسم كه مُرد
ولي حسرت نان گندم نخورد
دل سربه زيري كه بيمار بود
به نا مردمي ها گرفتار بود
دوباره اگر درد طاقت بريد
و ساقي مرگت شبي سررسيد
نگو بيش از اين كج بدار و مريز
در شيشه بردار جامي بريز
شرابي كه رنگش گل لاله است
مداوا ي اندوه صد ساله است
بنوش و شبيه من آزاد باش
پر از شور و شادي و فرياد باش
غم بي وفايان تو را پير كرد
به خاك نيازت زمين گير كرد
دل ساده ام قاب صدرنگ نيست
به دامان تو لكه ي ننگ نيست
چونان روح آزاد من مست شو
از آن نيستي بگذر و هست شو
هرآنكس بپرسد سرانجام چيست؟
بگو مرگ ، دروازه ي زندگي است
سميه - تراكمه
***

دیروز برگهای نارنجمان ریخت
این دستهای قرمز رنگ
و کمی نارنجی
نغمه های رادیوی جدیدمان را رنگی کرد
و شب آواز خواند
از سکوت و سکوت
و خواهر کوچکترم
برگهای توت خانه مان را
جارو میکشید
و گاهی برمیگشت
و لبخندی میزد
چقدرزیبا
اما من
هیچوقت خواهری کوچکتر نداشتم
که برایش بخوانم
و او دنبالم بیاید
الهه اسماعیل پور
***








