خاطره ای از مرحوم ... ( پست هفتم )
سال گذشته در راستای جمع آوری خاطرات شفاهی رزمندگان وحدتیه به همراه دوستان عزیز سید عدنان مزارعی و هادی امیدیان به قصد عیادت و ضبط خاطرات به دیدار مرحوم باقر ارشدی رفتیم .شبی خاطره انگیز بود .از دوران کودکی، مدرسه و جبهه رفتن برایمان تعریف کرد .از بس دل نازک و احساساتی بود در طول گفتگو چندین بار به گریه افتاد . دو تا از مواقعی که خیلی احساساتی شد و به یاد گذشته گریه کرد ،وقتی بود که لحظه شهادت دوست صمیمی خود ، عباسقلی یوسفی را برایمان تعریف کرد که درآغوشش شهید شد . به شهید یوسفی علاقه ی وافری داشت .باقر یکی از کسانی بود که به گذشته خود پشت نکرد و با افتخار از گذشته خود یاد می کرد.
وقت دیگری که خیلی احساساتی شد و اشکش جاری گشت، موقعی بود که گفت.." شبی که می خواستم فردای صبحش به جبهه بروم مرحوم پدر خیلی نگران بود .نیمه های شب بیدار شدم و دیدم پدرم نخوابیده و بیدار بالای سرم نشسته و دارد اشک می ریزد .خیلی متاسف شدم .البته در نهایت پدر را راضی کردم و با رضایت پدر به جبهه رفتم.
مرحوم مثل خیلی ها شعار نمی داد بلکه به حرفهایی که می زد معتقد بود.
حسین جمی








