یاد نوشته ای به رسم یاد از عزیز تازه سفر کرده ( پست هشتم )

هوالباقی ...وقتی اشک در چشم و بغض در گلو بی رحمانه جولان دهند ، وقتی تصور عدم وجود آن مهربان یار ، آن همسنگر دیروز ، آن مرد نیکوکار ، آن معلم خوش اخلاق ، آن مرد همیشه خندان ، آن....را در خود احساس و لمس کنی دیگر چه میتوان کرد و چه میشود گفت و چکار باید کرد ؟
هرچه دعا بود که روا شد، هرچه نذر بود که شد ،هرچه آیه آیه قرآن بود خوانده شد که باشدش و از پیش مان نرود آن مرد خدایی ، آن باقر عزیز ولی نمیدانم چه انصاف و عدالتی در کار بود و چه حکمتی در نهایتش که آن خالق بی همتای هردوجهان هم توجهی نکرد و او را برد و او هم رفت ،مسافرش را با آخرین لبخندی که به لب داشت برد وتنها با یک نگاه به پشت سرش راهی سفرش نمود ، انگار دلش بحال ما سوخته بود و میدانست که ما حرف دل باقر را نشنیدیم و میدانست که نمیدانیم او زودتر از همه نمره اش را گرفته و قبولی اش را با رفتنش به رخ ما کشید.کمی بعدتر در فراق ارشدی آن معلم مرشد و توانا و آن مرد خدایی سکوتی کرده که چه بنالم اما اندکی بخود آمدم و گفتم گرچه همه جا نقطه پایان دهنده و ختم جمله هاست ولی این نقطه بمعنای نابودی و نیستی و فنای واقعی جمله نیست و باقر مهربان هم شد نقطه سر سطر و فقط کمی جابجا و از سطری به سطر دیگری نقل و مکان نموده است پس او به اعتقاد باور همیشگی ام و مسلمان بودنم بازهم هست و تنها بخاطر اینکه حرف دلش پیش خدا از همه ماها که دعا کردیم و نذر.....خریدار داشت و بعد متوجه شدم که چقدر آن یکتای بی همتا خوش انصاف و با عدالت تر از تصور ناقص من است .او به ما فهماند که چگونه رفتار خوب داشتن و اخلاق نیکو داشتن و خوش خلقی را از باقر ارشدی بیاد داشته باشیم که ما هم همواره روزی مسافر خواهیم بود.
در این حال و هوا بود که تصمیم گرفتم به نگارش یاد نوشته ای به رسم یاد از عزیز تازه سفر کرده وتمام ازدست رفتگانمان که دیگر از گرمای وجودشان در زندگی و محافل خود بی نصیبیم و تنها از پرتو افشانی رخسارشان فقط یادشان را داریم به بهانه یادمان مجازی سید حسام مزارعی نمودم. پس باید تحمل کرد و بناچار در فراق یاران زیست و زندگی را ادامه داد.
حیدر مجدنیا








