ششمین شماره دو هفته نامه شعر و ادب
سلام !
سلامی به گرمیِ آفتاب تقدیم به شما همرهان همیشگی وبگاه . از اینکه چند صباحی در این
فضای مجازی در خدمت شما نبودم عذرخواهی می کنم ( در ماموریت اداری به سر می بردم).
با افتخار ششمین شماره از دو هفته نامه ی شعر و ادب وبگاه همدلی مزیری - بی ورا را تقدیم
شما خوبان روزگار می کنیم . امید اینکه مورد پسند طبع شما عزیزان واقع گردد .
آغاز می کنیم این شماره را با بخش پایانی رمان شعر " بانویی در قاب ِ غبار" از شاعر خوش
ذوق شهر ، علی حسین جعفری
********
روح سرگردانم
صدف حامل ِ برهنگی پری واره ات را
از اعماق به خواب دیدن های بی شمارت
این روزها
شبی به خانه آورد .
لابیرنت ِ سنگ نقشینه ی پیچیده به دورت
شرم و نجابت و امنی
غره به نگهبانی ِ میترا زاده ی مقدس
به هیچ ترفندی ، غنچه نمی گشود !
غافل از اینکه
تو خود الماس ِ چشمانت
حوض ِ آینه و آب
از غول ِ شاعر تخریب کرده است !
**
آن شب نیز
در فراق ِ خنده هایت
و در هجوم ِ اخم هایت
هزار بار مُردم !
و به محنت ِ
خیال ِ تو در خواب هایم ،
که حرفِ حساب سرش نمی شود !
آنگونه
که سرِ من نیز
در غم ِ ندیدن هایت
این سال ها
و این روزها
برف ِ حساب ...
**
این چه دردی است
این چه دردی است
که با تمام ِ سلول
یکی را نفس بکشی و نداند !
کفش های فرشته به پا می کنی و
به ولایتم می آیی
اما
عطر ِخاک گی ِ آن روزهای دختری ات
به مشام نمی رسد !
این چه دردی است
این چه دردی است
که کسی بیاید که دوستش داری
و احساس کنی
که دوستت دارد !
اما
جراحی ات کند
بی مُسَکنی ِ التفاتش !
**
سکوت
سکوت
سکوت
پانتومیم ِ ظهور ِ خورشید واره ات
در ظلامِ زندگی ام
بی ذره ای
که گرمم کنی به خنده ای و حرفی
حتا شکایت و شکوه !
چه کنم ؟
که این پیدایی
و گذر ِ رنگین کمانی ات
در ابرهای از هم گسیخته ی
آه سینه ام
پایانی
بر ماجرای ِحادثه ی شکست باشد .
شکستی که
تجلی ظهور ِ ویرانی ِ مشاعر از من ،
و انگار
سنگ شدگی ِ زبان از شما
در شکر ریزِ چهره شده است !
**
می خواهم
در خواب هایم بخندی ...
می خواهم
از هیچ حالی
در مواجهه با من
به هیچ اتاق در بسته ای
پنهان نباشی ...
و بگذاری
بهار ِ پیراهن ات را
" بُرا " کنم
برای زمستان ِ اسب های شعرم !
می خواهم
خدایم باشی !
و حقیقت را از من
نگفته بفهمی
از هوایی که شاهد است
از شعری که اعتراف می کند
فراتنی ِ تو را
در داشتن و نداشتنت .
**
اصلا بیا
تا من خود را
در چهار راه ِ طوفان
به تیر برقی ببندم
و تو در ماشینی چار در
بی گزند از باد و باران
بارها از مقابلم بگذر
و نفرینی حواله ام کن
تا بی نصیبِ
عطرِ سیبِ بهشتی گلوی ات
از دنیا نروم !
**
ای در من
ای من
ای از تو ساخته در خود دنیا ...
سخت بود
سخت
که به لذت
" لیجی " به " لیجی " ی الهه یی بگذارم
که آفتاب آشنایی
از چهره اش طلوع می کند
در خواب هایم ...
و مرا می برد
تا زمان ِ متوقف ِ
نیمه ی خردادِ سالی که
واقعه ی ناباور
به دفینه ی خاک داد
هم نفسی مهربان
که در آبادی ِ سبزِ جوانی
خار به خارم بود .
و می بَرَد
تا روزگاری که
به جبران ِ خالیِ قلبش
در دلم
خدا تو را هدیه داد
و عاشقم کرد ...
عاشقی غمگین
دل در گروِ غمگینی دیگر
مدام نشسته به سوگ ِ
همان خالی ِ قلب ِ مشترکی
که شکوفه زده رفت !
**
سخت بود ، سخت
که بیایم و به عرف
زندگی را در مشقت ِ بیداری
با تو شریک باشم
و رسیدن ِ هندوانه
در جالیز ِ تخت مرفه گی ات را
صبر و تدبیر کنم !
رفتم
که به دیوانگی ام
مبتلا نباشی و دیگر هیچ ...
**
حالا بگذار
مرا در سودای ِ هیچ و پوچِ این زندگی
همه چیز
همان خواب و رویا باشد .
و تو خرسند باش
و زندگی را به مروارید و صدف بکش ،
تا شاد بسرایمت
در قاب ِ غبارِ
برخاسته از
آهوی ِ رمیده ی بختم .
بهار سال 1395 خورشیدی – نای بند








