پنجمین صفحه از ششمین شماره دو هفته نامه شعر و ادب
ديوانه ترين شاعر اين شهر منم که
دل در گرو عشق تو ديوانه نهادم
بستم دل خود را به ضريح نگه تو
شايد که بگيرم ز نگاه تو مرادم
گر دور تو گردم بشوم حاجي و محرم
يا کشته شوم بهر تو ، اين است جهادم
آخر من ديوانه نه تنها دل مسکين
را در ره عشق تو و وصل تو بدادم
من در پي ديدار تو حتي به يه لحظه
جان و دل و دين در کف اخلاص نهادم
ابراهیم ذوالفقاری
***********
فسوس ...
همیشه می گفتم :
"کاش می توانستم ساز بزنم
و
حرف های دلم را-
با ساز به تو بگویم"
ولی حالا
ساز میزنم
می خوانم
ولی دیگر-
حرفی نیست
دلی نیست
تو نیستی .
یاسمن مزارعی
جمعه یکم مرداد ۱۳۹۵ 22:18 سید حسام مزارعی








