اندر اوصاف زماني كه انسان نسبت به مطلب وخبري دانايي ندارد...
بورد تخصصي جراحي عمومي - لاپاروسكوپي.
اندر اوصاف زماني كه انسان نسبت به مطلب وخبري دانايي ندارد وبه جاي جهد در دانستن حقيقت و صبر بر آن ؛ در همان حال ندانستن آغاز كند پنداروگفتار وكردارش را پيرامون آن مطلب ؛ كه اين مذموم است و ويرانگر براي انسان وجامعه اش.
در زمانهاي دور حكيمي بود، فاضل ؛ سخنور ودانشور؛ شاگرداني داشت اهل دانش وبينش وكوشش؛
روزي حكيمِ فاضل شاگردانش را گرد همي آورد وايشان را گفت: دوش در خواب نوش ديدم تا برفراز كوهي ميروم به راهي طاقت فرسا؛ اندر ميانه كوره راه تنگ كوهستان ، نفس درسينه تنگ آمد وميل اسكان نمودم ؛ در آن نزديكي دهي بود خوش منظر با مردمان خوش مشرب! شب را در آن ديه ميگذرانيدم كه " كدخداي " ده پيش آمد!
دوش اندر خواب نوشينم به كوه
شد نصيبم در دهي تسكين روح
كدخداي ده كه مردي خوب بود
در ميان ديه خود محبوب بود
پيش من آمد ، سخن آغاز كرد
مخزن الاسرار خود را باز كرد
كدخداي ده مردي بود موجّه با موهايي سفيدِ مجعّد؛ جِدّ وجهد وافر كرد در پذيرايي ؛ اوقات خوشي داشتيم و سخن بسيار رانديم ؛ از روستا واز مردمش ؛ از كوه وباغ دشت هايش ؛ از بركات و نعمات الهي ...
از درد كهنه اش در معده وروده اش هم گفت ؛ از غذايش و از قَضاي حاجاتش گفت كه روزگاري دراز خلاف مرادش بودند!
پيرمرد بر خلاف ظاهرش ،بيمار بود ومن در نگاه نخست ودر پي بياناتش ومعاينات ومَداقّهء در احوالش پي بردم به حالش ؛ بيماريِ سخت وجانكاهي آزارش ميداد؛ اقرار كرد بر آلامش ولي گفت كه مردم از حال و روزش آگاه نيستند و سالهاست كه " با سيلي صورتش را سرخ نگه داشته" .
او به ظاهر خوب وسالم مي نمود
ليكن اندر اشكمش ، بيمار بود
چهرهء سيلي نشان سرخ او
يَخْتَفيٓ أمراضهُ في بطن هُو
غده اي بدهيبت وخرچنگ وار
زردي و كم رنگي اش آورده بار
گفتمش! اي كدخداي دِه ستان
گشته اي زنجير بند ساراطان
عنقريب اي پيرمرد ذوالخَدَم
مي روي از خاك اين دار العَدَم
الغرض به سياق اطباء ، طباق ويراق آوردم ؛پس از مطالبه نشانه ها واستحصال علت از معلول وصدالبته با اصرار كدخدا ؛ به قصد معالجت بدحالي وسكونت نشانه ها ؛نسخه اي نوشتم ،معجوني ساختم وبه ايشان سپردم ؛
به اقتضاي نظارت وسياحت ، اقامت در ده، چند روزي شد ؛ پيرمرد را ،درد از پا مي انداخت و دوا هم افاقه نميكرد؛ از قضاي روزگارش و حال نزارش جان به جان آفرين تسليم كرد؛
ساكنان ده بي خبر از اساس بيماري كدخدايشان ؛ حكمت خداوندشان را بنهاده وحدّ مرا بگرفتند؛ قضا را نهاده و غزا درانداختند ؛هاي و واي شان به آسمان رفت و مرا متهم كردند به سهل انگاري در مداواي بيماري كدخدايشان.
مردم ده بي خبر از آن مرض
متهم كردند مارا ؛ الغرض
پچ پچ و گفت وشنودِخيروشرّ
يك كلاغ وچل كلاغِ مستمرّ
هيچ ناديده ؛ز درد ورنج وي
جملگي داناي چاروپنج وي!
نسخه داروييِ امضاي ما
شد دليل مرگ پير كدخدا
مجلس سوگ وعزاي كدخدا
منبري شد در حدود حرز ما
مرد واعظ ؛ كرّوكورِسوت وكف
برزبانش تهمت وتهديد وتف
ده نشينان نادانسته و دانسته، نسخه ناخوانده وناپيچيده ما را پيچيدندو سرپيچيدند از هرچه ارزش واخلاق بود؛ رثاي درگذشته را بگذاشتند و در رساي ما " آسمان و ريسمان " كردند؛
خدا را شكر از خواب خراب برخاستم و آبي به محاسن وچهره زدم تا از خمودي آن خواب خارج شوم واكنون نزد شما هستم !
شكر لله در ميان هاي وهوي
ورپريدم ؛ بر زدم آبي به روي
خواب بود اما كلاس درس من
بشنويد اكنون مراد بحث من!
فاضل به شاگردانش گفت:
پدر جهل بسوزد كه محلّ هر خلاف عقل است و مدفن مردمان هر سرزمين ! آن مردم چون وخامت بيماري كدخدايشان نمي دانستند واو را سلامت مي پنداشتند ؛ انتظار احتضارش را نيز نداشتند! و از سر دوستي نسبت به او سر به هر سنگي مي زدند و آتش به هر خرمني!
دانايي در هر مطلبي ، شكيبايي زايد و ناداني ريشه خبرپراكني است وناشكيبايي؛
جهل مردم مي بسوزد مردمان
جهل را همسايهء مردن بدان
جهل شد افعي ومردم لقمه اش
جهل شد قلاب ومردم طعمه اش
جهل اگرشد همنشين لانه ات
عقل وآسايش رَوَد از خانه ات
اي بسوزد جهل وبابايش همي
تا برآيد عقل هم شايد كمي!
سپس فاضل شاگردانش را گفت :
برويد !برويد ودر گوشه گوشه اين ديار پراكنده شويد ! برويدو " جهل " را پيدا كنيد ؛ از سر مردمان واز سراي ساكنان اين ديار به درش آوريد و به بند كشيد و چهار قلمش را بشكنيد !
برويد ! پراكنده شويد !دانش و دانايي را پراكنده كنيد تا آسايش و آرامش به بار آيد! تا عداوت بركنده شده وسرزمين ما از مودّت آكنده شود.
دانش و دانايي را پراكنده كنيد تا پربارتر باشد انبان مردمان اين ديار از ايشان!
تا " انديشه ها" ، " گفتارها" و " كردارها" ي ساكنان اين ديار نباشد جز به دانش و دانايي و خرد .
دكترسيروس عباسي
بورد تخصصي جراحي عمومي








