چهارمین صفحه از هفتمین شماره دو هفته نامه شعر و ادب

حواسم پرت تو بود
و یک نفر به عمد با صدای بلند
هی اشاره به اشاره های جای پای خون
که بیایید اینجاست
دو دست کمم بود
هزار دست قرض گرفتم که مرتکب تو بمانم
چاله کندند که بیافتم از تو
پوست به پوست کلفت تر
تله از پا گشودم
و باز دویدم به ابتدای چکه چکه ها
که رد خون را بگیری
جانوری بی جانم که حواسش پرت توست
با دردهایی که چاه به چاه عمیق ترند درهم
و خفگی گلوی حرف را می جود می درد می خورد
...
از جانوری که دم به تمام تله ها داده با میل
نترس
از یک حواس پرت که جا گذاشته لبش را
نترس
از یک ناشی که در محل جنایت، جنایت نکرده ایستاده با پای خودش
نترس
از مردی که هیچ راه فراری نه گذاشته نه برداشته برای مبادا
نترس
...
یک نفر دارد به عمد با صدای بلند
هی اشاره به اشاره های من
که بیایید
یک حواس بی آدم
اینجا افتاده پرت
از جسدی که یادش نیست حتی کی کجا چرا افتاده از چه
نترس نترس
حسین باقری








