بالاخره گاومان زاييد!
داستان كوتاه از سيروس عباسي
مجموعه ميانرود دشتستان
----
بالاخره گاومان زاييد!
حدود ٨تا١٠ سال سن داشتم وبه خيال خودم خيلي چيزها را ديگر ميفهميدم!
انجام كارها وبازيهاي هيجان انگيز وگاه منحصربه فردبرايم عادي بود ويكي ازاين كارها مربوط به شيرينكاري حوزه دوا درمان وبست وبند بچه ها وحيوانات بود؛
زخمي اگر روي دست وپاوبدن بچه اي ايجاد ميشد فوري دست بكارميشدم ، پارچه اي ومشتي خاكستر( بلتش) يا مقداري قاروره ( ادرار) براي بستن ودواي زخم ميزدم به آن .
موقع ذبح بره يا كهره يا گوساله، كه پدرم انجام ميداد با حوصله كافي كنارش ميايستادم؛ پدر كه در كارش خبره بود از لحظه ذبح كه با آب دادن وبسم الله وذكر شروع ميشد تا پوست كني وتكه تكه كردن گوشت مرا وسؤالات وكنجكاويهايم را تحمل ميكرد وهمه را پاسخي درخور ميداد.
يامثلاً يادم هست وقتي مرغ خانگي مان پايش شكست باقطعه چوبي وتكه پارچه اي پايش را بستم يا به اصطلاح امروزي آتل گرفتم ! واتفاقاً راه رفت وبهتر هم شد.
يكبار با سلام وصلوات وبه دور ازچشم مادر گربه مرده اي را تشريح كودكانه كردم؛شكمش را دريدم و تمام امعاء واحشايش را وارسي كردم! وخوب خيلي جذاب بود.
الغرض! منظور اين بود كه اگر ميخواهم بگويم به طرز كنجكاوانه اي منتظر " زايمان گاومان" بودم موجب تعجب نشود؛ما حداقل سالي يكبار تولد گوساله داشتيم وهربار هم پدربزرگ خدابيامرزم " آقا محمدرضا" كه " باپي آمرضا" صدايش ميكرديم مسئول اينكار بود؛ اوخيلي آرام وموقر بودو از جوانيش مشهور بود به " آرامش در حين سخت كوشي " و" نظم ودقت در عين سختي ومشقت ناشي ازكار".
شغل اصلي خدابيامرز باپي آمرضا در جواني " خشت زني " بوده وآنطور كه ديگران ميگفتند زيباترين ومرغوبترين خشتهاي منطقه را او ميزد.
حالا هم من ازسوي مادر شده بودم كشيك كنترل " شرايط گاو زائو" ؛اكثر اوقات به گاو سرميزدم وحال وروزش را نگاه ميكردم؛ مادر ميگفت: بيقرارميشود، نه ميخورد، نه ميآشامد، ترشحات دارد، ناله ميكند، ... ومن درسم راخوب بلد شده بودم...!
بالاخره روز موعود رسيد ؛ پس از چندروز انتظار، وقتي باچشمان مشتاقم حال وروز گاو زائو را ديدم به سرعت مادر را خبر كردم وقبل از اينكه مادرچيزي بگويد رفتم به سمت منزل پدربزرگ وايشان مثل هميشه بدون عجله وخيلي باحوصله گفت" بددو برو!؛ جوجوش ( جو جوشيده درآب)آماده كنين كه اومدم"!
خلاصه !من تمام وكمال ناظر صحنه زايمان گاومان بودم وهمچون شاگردي بودم كه هم پادوي ميكرد،هم ميديد، وميآموخت . خيلي خيلي ذوق كارهاي استاد يعني پدربزرگم را داشتم!خدابيامرز باپي آمرضا نشسته بودكنارگاو ومرحله به مرحله گوساله را بيرون ميكشيد؛ زايمان شروع شده بود اما انگاركه گوساله گير كرده باشد، سرويك دستش آمده بود و باقي تنه اش نه! هرچه اينور وآنورش كرد بي فايده بود ! باپي تلاش وتكاپويش بيشترشد ؛ بدون جنجال وكاملاً آرام باز به كارش ادامه داد ؛ عرق روي پيشاني اش نشسته بود اما اومردشكست نبود!خدا هم كمكش كرد و كاربه سرانجام رسيد؛البته واقعاً اونجاچه شگردي بكاربرد را متوجه نشدم ولي شكرخدا گوساله سالم متولد شد! بند نافش رابريد وگوساله راشست وگرمش كرد وگرفت زير پستان( گولون) مادرش تا اولين مكيدنهايش را با كمك انجام بدهد وروي پاهايش بايستد؛
خلقت خدا آنقدرقشنگ بود كه همه ما چهارچشمي حركات وشيرخوردنش را نگاه ميكرديم.
اولين وشايد زيباترين صحنه اين وضعيت همان لحظه ايست كه گاو زائو بازبانش بدن نوزادش را ليس ميزند وتميزش ميكند ودرعين حال اورا مينوازد؛ بعدنوزاد كم كم شيرمكيدن وشير كشيدن از گولون مادرش را يادميگيرد.
بعدازهمه اينها خوردن شيرگرم وآغوز
وماست تازه شور وشعف اين جريان را برايمان دوچندان كرد، شوروشعفي كه هنوز باگذرسالها آثارش در جسم وروح وجانمان جاري است .
شكروسپاس خداي بخشنده را براي همه بخششهايش ونعمتهايش.
دکتر سیروس عباسی








