سومین صفحه از دهمین شماره دو هفته نامه شعر و ادبیات

از " خسِ" خرما
" چکنه " دست
شلوار ِ کوتاه شده ی پارِ " کُکا "
پوشیدیم
و در صبحی بال گشوده خورشید ِ مهر
بمدرسه رفتیم .
**
آن روز
نه بابا آب داد
و نه کسی نان
اما " سی محتقی " کلوچه داد ...
و ما به شفافیت ِ مهر ِ آن سال ها
خندیدیم !
سه درخت
سه گز
که هم چوب تنبیه مان را می دادند
و هم سایه س سرمان را ،
بودند ...
**
تکه آهنی
به قامت دو کف دست نیز
مدال سینه ی یکی از گزها بود
که می گفتند زنگ است !
نفس های معصوم ِ صبح را درید
و سه بار : " زنگ ...زنگ...زنگ "
نواخت
و اینگونه
نتِ موسیقی ِ دعاگونه ی :
- برپا
برجا
حاضر
غایب
برای یک سال ِ روستا را
زنگید .
**
ما به کلاس رفتیم
و آن روز
فقط نام ها را یاد گرفتیم .
نام هایی
که اکنون :
- دکتر ، مهندس ، معلم ،...
و بعضی ها نیز آسمانی شده اند !
علی حسین جعفری
***
بوی مهر آمد و دل ٬ نا شکیبا شده است
سرخوش از بانگ خوش و صوت الفبا شده است
همره خاطره ها . رفته تا کودکی و
باز مشغول و مرور آب ٫ بابا شده است
گچ خوشرنگ و سفید ٬ بر دل تخته سیاه
نقش زد نام خدا . ببین چه زیبا شده است
آمده معلم و کلاس و جمع بچه ها ست
که به یمن قدمش قایم و برپا شده است
حرف اول به دلم نقش شد حرف الف
گوییا الفت و مهر در دلم جا شده است
نوبت « ب » که رسید بوی باران آمد
پر زد و پرواز کرد . مست و پویا شده است
و همینطور برفت تا به حرف « یا » رسید
سرخوش از مدرسه و باغ الفبا شده است .
ابراهیم ذوالفقاری
*****








