نظمِ پریشان
به مناسبت بیستم مهر، روزبزرگداشت حافظ شیرین سخن
« حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می نوشت طایــر فکــرش بــه دام اشتیــاق افتــاده بود »
حافظ ، حافظه ی ملت ایران است. ادبیات فارسی بدون شعر غنایی و قالب غزل کمبود اساسی دارد و غزل بدون حافظ شناخته شده ی جهانی نشد نه تنها در این عالم گیتیک و با زبان هاومعیارهای انسانی، بلکه در عالم قدسی و با لسان ماورای بشری نیز حافظ شناخته شده است و شور و غوغا به پا کرده که خود گفته است.
« صبحدم از عرش می آید خروشی عقل گفت قدسیان گــویـی که شعر حافظ از بر می کنند »
زبان حافظ زبان توصیف معشوق است به قسمی که در اسطوره و داستان، تاریخ و زمان، شوروحماسه، طنز و مطایبه، انتقاد و اعتراض، مدح و ستایش، تعلیم و تربیت، باور و اعتقاد، تصوف و عرفان و... رنگ عشق را می پاشد و نقش معشوق را تصویر می کند حافظ در همه چیز «او» را می جوید تا اشتیاق افکند و نه تنها خوانندگان و شنوندگان این توصیف های دلبرانه، بلکه خود معشوق را مشتاق و شیدا نماید و و نسبت به دیگران که در این گستره ی ادب غنایی و غزل سرایی برای غزالان، طبع لطیف را آزموده اند و آثار گران سنگ برجای گذاشته، حافظ گوی سبقت را از همه ربوده و چه خوب از پس این کار بر آمده است. برخی به حافظ خرده گرفته اند و او را مداحی بیش نمی دانند و یا رندی سارق که از خواجو به دلیل نزدیک بودن به او از نظر زمان و مکان یا کمی دیر تر از سعدی در همین قرب ویا مولانا کمی دورتر و دیر تر، قالب و مضمون و همه ی ظرافت گویی را با فراصت گرفته ولی در نهایت چیزی نو ارایه نکرده. در مورد زبان انتقادی او نیز اظهار کرده اند اگر حافظ راست می گفت مانند ناصر خسرو که گفته : « من آنم که در پای خوکان نریزم / مر این قیمتی درّ لفظ دری را » باید زبانی صریح و بی پیرایه به کار می بست و نباید افرادی مثل شاه شجاع، شاه یحیی، تیمور لنگ و برخی از وزرا و... را مدح می گفت که البته بیت هایی مانند: «فلک جنیبه کش شاه نصرت الدین است / بیا ببین ملکش دست در رکاب زده » و یا این بیت :« نصرت الدین شاه یحیی آن که خصم ملک را / از دم شمشیر چون آتش در آب انداختی » کمتر از سی مورد است و اما، در بسیاری از موارد که حافظ زبان به مدح گشوده به شایستگی و سزاواری بوده است، مانند؛ ستودن شیخ ابوالسحاق (دوست دوره ی جوانی وهم دم گرمابه و گلستان حافظ وامیر خوش مشرب وعدالت گستردوران شباب او) ویا« شاه منصور» که در کسوت آزادی خواهی با تیمور لنگ ،آن بیگانه ی متجاوز، جنگید و سرانجام در راه آزادیِ میهن شهید شد که این ها مستحق مدح و ستودن بودند. در این جا نمی خواهیم به این ویژگی غزلیات حافظ بپردازیم. در واقعیت روزگار، هر کسی فرزند خصال خویشتن است و خصال حافظ این بوده که اکنون از دیوان او بر می آید و اگر حافظ هم مانند ناصرخسرو یا هر شاعر دیگری آن می سرود که آنان سروده اند پس امروز حافظی با این ویژگی و شایستگی جهانی نداشتیم .چراکه حافظ صاحب سبکی متفاوت واسلوبی دیگراست. در غزل آشفتگی مضمون و پریشان گویی در کلام، البته قبل از حافظ نیز بوده و در جدایی و استقلال غزل از قصیده این ویژگی برجسته و آشکارمی نماید و تفاوت غزل با «تغزل»، یعنی؛ بخش آغازین قصیده هم همین است که غزل در هر بیت شاید معنی و مضمونی غیر از بیت قبل یا بعد را بیان کند اما تغزل در آغاز قصیده توصیف زیبا یی ها و بیان ویژگی هایی است که با چند بیت قبل از تخلص (آوردن نام ممدوح) و شریطه (دعا برای ممدوح ) قرار می گیرد و در تنه ی اصلی قصیده شاعربر سر مدح ممدوح می رود و در پایان یا تجدید مطلع و ادامه ی قصیده در قافیه ای دیگر و یا با بیت مقطع و تخلص (آوردن نام شاعری خود) قصیده را پایان می برد. اما غزل دست کم پنج بیت و بیشتری، پانزده بیت است که زیبایی آن ،در این است که هر بیتی معنایی عمیق و جدای از بیت دیگر بپروراند و حتی ایهام گونه هر بیتی بتواند معانی گوناگونی برای خوانندگان مختلف داشته باشد و آن چیزی است که به زعم بعضی ها پریشان گویی حافظ تعبیر می شود. از سویی کسی نمی تواند بگوید که باید فلان این طور می بود یا این طور نمی بود این برداشت و منظور نظر گوینده است و هرکسی آن طور است که بوده و حافظ نیز. از سویی، همان طور که سعدی، مولانا، خواجو و یا هر شاعر دیگری پایه گذار غزل نیستند و می توان گفت غزل فرزند خلف قصیده است و آن روزگار که قصیده از رونق افتاد و دلیل اصلی آن هم کم رنگ و بی ارزش شدن مدح وستایش بود و بیشتربه خاطر بیگانه بودن حاکمان جور پیشه و متجاوز که مدح اجانب سزاوار نبود (همان چیزی که ناصر خسرو بدان اشاره کرده ) بخش آغازین قصیده،یعنی؛ تغزل، رشید وبالنده شد و غزل نام گرفت که قالب مسلط پهنه ی گسترده ی ادب از نظر زمان و مکان و مضمون، یعنی؛ از قرن ششم تا کنون در سراسر سرزمین فارسی زبان ها و مضامین عشق و عرفان و انتقاد و... است و حافظ هم در این دوران می زیسته و تابع این موارد؛ اما شاخص ونام آور در سبک وشیوه ی خود. پریشان گویی حافظ نه از بی خردی است؛ بلکه از بی خبری و شیدایی درعشق محبوب است. حافظ وحشی صفت ورمیده عقلی است که آهوی مشکین سیه چشمی از راه نظربازی مرغ دلش را به دام انداخته که: « به بوی نافه ای کآخر صبا زان طرّه بگشاید / زتاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل ها » چون شکاری سرگشته می رود تا چه آید پیش و بی جمال عالم آرای او روزش چون شب شود. «رواست در بر اگر می طپد کبوتر دل / که دید در ره خود تاب وپیچ دام و نشد » معشوق حافظ کیست؟ نه زمینی و نه آسمانی بلکه همه ی احساس حافظ است و او راچنین می بیند: « زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست / پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست. نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان / نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست » و چنین می بوید : « زلف هزار دل به یکی تار مو ببست / راه هزار چاره گر از چارسو ببست . تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان / بگشود نافه ای و در آرزو ببست » و بوی جان(او) را از لب خندان قدح می شنود آن خواجه اگر که مشامی داشته باشد. نمی توان پریشان حالی حافظ را لباس واقعیت پوشاند زیرا ایشان با وجود این که واقعیت هارا درک می کند و تاثیر بر زندگی خود و دیگران را به خوبی منعکس کرده اما دنیای اصلی او دنیای یک عاشق مهجور از معشوق است و آرزوی وصال را می جسته: «عمری گذشت تا به امید اشارتی / چشمی بدان دو گوشه ی ابرو نهاده ایم» یا می سراید: « در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود / از گوشه ای برو ن آی ای کوکب هدایت » روزگار همچون شبی تاریک و دیجور است که در این سیاهی راه رسیدن به سرمنزل مقصود(کوی یار) را گم کرده ام و می گوید :ای محبوب همانند ستاره ای درخشان که در شب های تاریک که حرکت ماسه ها و ریگ های بیابان راه آن سرمنزل نهایی را پوشانده و من دراین بیابان سرگردانم از گوشه ی افق بیرون بیا تا ره منزل تورا بیابم. از پریشان گویی های حافظ می توان به نگرش او در مورد صوفیگری اشاره کرد .حافظ که طبق تقسیم بندی دکتر «صاحب زمانی » که تصوف را از نظر اجتماعی به تصوف قهر یا پرهیز( در زمان بنوامیه) و تصوف عشق وصلح (در دوره ی مغول و ایلخانی )و تصوف پرخاش و جنگ (در دوره ی صفویه) تقسیم کرده و حافظ در دوره ی صلح و عشق می زیسته اما در غزل های ایشان تصوف چهره های متفاوت مخالف و موافق دارد . در بیت هایی که صوفی را مورد خطاب قرار می دهد مانند : « صوفی بیا که آیینه ی صافی است جام را / تا بنگری صفای می لعل فام را » یا « صوفی بیا که خرقه ی سالوس بر کشیم / وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم » «صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز / ای کوته آستینان تا کی دراز دستی » با صوفی همراهی و سازگاری دارد و او را دعوت به انجام یا عدم انجام کارهای می کند . اما در بیت هایی مانند : « صوفی سر خوش از این دست که کج کرد کلاه / به دو جام دگر آشفته شود دستارش » « صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی / شامگاهش نگران باش که سر خوش باشد » « صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد / بنیاد مکر با فلک حقّه باز کرد » که در این بیت ها با کنایه و تعریض به صوفی و تصوف می نگرد و البته برای رسیدن به التذاذ ادبی باید ایهام ها و ابهام ها و کنایه هایی که در واژگانی مانند، ورد، نگران وعبارات کنایه ای ، مثل ، کج کردن کلاه ، سرخوشی ، دام نهادن ، سر حقه باز کردن و... که در این بیت ها آمده توجه داشت خلاصه ی کلام این که آشفتگی احوال و پریشان گویی حافظ ، زبان حال انسان است که با دارا بودن خرد و اندیشه، سرگردان تیه وجود است و« منِ »حافظ «منِ» همه ی انسان ها در طول زندگی دنیوی است و باز هم حافظ معتقد است: « عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی / عشق داند که در این دایره سرگردانند »
حسین جعفری








